تبليغاتX
نگاه شخصی من

نگاه شخصی من

سینما

 

 

 

فقط مانند يك داستان مصور !

 

يك داستان ديگر از استيفن كينگ دستمايه ساخت اثري تازه از دارابانت قرار گرفت تا بار ديگر فضاي حاكم بر داستان هاي كينگ كه در ذهن مان بخوبي تصورشان مي كرديم در جلوي ديدگان خود مشاهده كنيم. روايت برخوردها و روابط  حاكم بر شخصيتهاي داستان در محيطي كوچك و محدود در كنار بيان تفاوت ها، دوستي ها و دشمني هاي انساني با تمي روانشناختي و در نهايت با يك پايان تكان دهنده و غير قابل پيش بيني.

اين همان كليت آثار كينگ و طبيعتا كارگرداناني است كه از آثار او اقتباس كرده اند و خواهند كرد. علاقه من به دنياي كينگ بمانند همه از رمان هاي كوتاه و بلند او بخصوص كري و درخشش و اقتباس هاي هنرمندانه ي دي پالما و استنلي كوبريك آغاز شد و با آثار اقتباسي كوتاه و بلند كارگرداناني همچون جورج رومرو و دارابانت از نوشته هاي او ادامه پيدا كرد.

 

                                 

 

در "مه" با يك همكاري ديگر از كينگ و دارابانت ولی به مراتب ضعيف تر و ناموفق تر و اما با همان سبك و سياق روايي هميشگي روبرو هستيم. گفتم ناموفق، شايد مشكل اصلي اين باشد كه قرار بود فيلمي ديگر از اين زوج هنري موفق را پس از "رهايي از شائوشنگ" و "دالان سبز" ببينيم و اين بزرگترين ضربه به اين اثر بود يك فيلم معمولي كه بايد ذهنيت از پيش شكل گرفته مخاطب را ارضا كند. "مه" هرگز نمي تواند در جايگاه دو اثر قبلي قرار بگيرد. مشكل از كجاست ؟ مطمئنا نوشته كينگ مانند ديگر داستانهاي اوست ولي ظاهرا دارابانت هيچ تلاشي براي سينمايي تر كردن رمان انجام نداده و در حقيقت فيلم  "مه" را به يك داستان مصور تبديل كرده نه يك اثر سينمايي. جلوه هاي ويژه ي بشدت ضعيف هم در كنار باقي مشكلات، فيلم را در حد يك اثر درجه B پايين مي كشد. بي شك يكي از مشكلات فيلم دارابانت زمان نسبتا طولاني است كه براي تعريف اين داستان انتخاب مي كند نه از آن جهت كه فيلم كسل كننده مي شود بلكه ضعف بازيگري با گذشت زمان از كشش داستاني اثر مي كاهد. اشتباهي كه دارابانت در دو اثر قبلي با دعوت از بازيگراني چون تيم رابينز و تام هنكس از آن اجتناب كرد. اما اين تلاش او براي خلق اثري كم هزينه به كليت فيلم ضربه اي جبران ناپذير وارد كرده است. اما داستان فيلم به گونه ای روایت میشود که شايد به جرات بتوان گفت هيولاي فيلم نه آن موجود عظيم الجثه، بلكه هيولاي درون انسان هاست، آنجايي كه در ابتداي فيلم به خوبي به اين نكته اشاره مي شود : "زماني كه همين آدم ها به تنگنا بيفتند به انسان هايي اوليه و وحشي تبديل ميشوند".

 

           

 

كينگ و دارابانت مقوله ي اعتقادات مذهبي البته از نوع بظاهر انحراف يافته و تغییرات روحی روانی شخصیت ها را به فيلم خود چنان تزريق كرده اند كه بيشتر به فيلمي مذهبي و روانشناختي تبديل ميشود و در پاره اي از موارد هيولا را مستقيما همين افراد نشان مي دهند. زني بشدت مذهبي كه با گذشت فيلم کم کم در خود به اين باور مي رسد كه او يك انسان ساده نيست بلكه وسيله ي ارتباطي اين انسان هاي گناه كار با خداست و حال بايد براي انجام وظيفه، خود را به ديگران همچون يك ناجي بقبولاند. و با اين باور غلط مردم نااميد را به بردگان خود تبديل ميكند و اين ديدي است كه در چند سال اخير بسيار در فيلم هاي غربي بدان پرداخته اند همچون Silent Hill كه در آنجا هم زني بنام خدا بر مردم حكومت مي كرد، حكمراني نه براي خدا بلكه براي ارضاي حس قدرت طلبي خود. جالب اينجاست كه در طول فيلم تمام كساني كه در مقابل اين شخص مي ايستند بشكلي به نابودي كشيده مي شوند مخصوصا قاتل او كه بدترين شكل گويي محكوم به مرگ ميشود، و ذهن تماشاگر را لحظه اي به اين نكته جلب مي كنند كه"شايد اين زن راست مي گويد و آنها منحرفاني هستيد كه خشم خدا را برانگيخته اند". اين روايت دو پهلوي فيلم بسيار موفق حاصل شده است در حقيقت كينگ و دارابانت نه اين تفكرات را رد مي كنند و نه آن را منطقي و حقيقي مي شمارند و با اين سبك بيان تصميم را به مخاطب خود واگذار مي كنند و در انتها، پايان تكان دهنده ي فيلم كه اثر مناسب خود را در راستاي هدف كينگ و دارابانت بجا مي گذارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 وبلاگ سینمایی