تبليغاتX
نگاه شخصی من

نگاه شخصی من

سینما


همچون چشمانی جستجوگر

نتیجه اسکار امسال هم با برندگانش مشخص شد. زمانی که از نامزدی فینچر باخبر شده بودم با خود فکر میکردم این بار دیگر نوبت این اعجوبه سینمایی است که بحق واقعی خود در این مراسم برسد ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که فیلم فینچر برای او اسکار بیاور نیست ! برعکس اثر دنی بویل که مشخص بود همه شرایط لازم را برای گرفتن  جایزه ی آکادمی به همراه داشت. یادم می آید اولین بار در مجله تراژیک "سینمای نو"  از بویل و  اثر فوق العاده موفقش یعنی "28 روز بعد" خوانده بودم، صحبت از شکل گیری یک استعداد ناب بود تماشای آثار دیگر او  هم صحت این ادعا را تصدیق کرد، استعدادی که در کمتر از 8 سال خود را به همه قبولاند و  انتخاب شد و البته به حق هم انتخاب شد با اثری زنده و پرشور، فیلمی از جنس واقعیت که امید و تلاش را فریاد میزند.

                   

میلیونر زاغه نشین با پشتوانه ی قصه ای جذاب به دست کارگردانی خلاق و  گروهی موفق حاصل شده است. شیوه ی روایت این قصه به قدر کافی تاثیر گذار است. فیلم بویل مجموعه ای از فلش بک هاست، فلش بک هایی به گذشته زندگی قهرمانش و روایت قصه های تراژیک و بعضأ کمیک او  که همه و همه در جهت تکامل شخصیت او و همراهانش به خوبی همچون قطعات یک پازل چیده شده اند.

سهم بزرگی از تاثیر فیلم بر مخاطب بدلیل حضور محسوس دوربین پویا و زنده ی بویل است که همچون چشمان جستجوگر جمال در دنیای کثیف و پر جرم و جنایت پیرامون او سیر می کند و  شخصیت های قصه را با اشاراتی لحظه ای وارد داستان کرده ولی بسیار تاثیرگذار و تراژیک از کنارشان می گذارد. تاکید بویل بر حوادث کودکی جمال یعنی در حقیقت شکل گیری خاطراتی ناراحت کننده اهمراه با اسلوموشن ها و موسیقی پر تعلیق و پر شور  در کنار تلاش و امید او به زندگی، لحظاتی  تلخ و شیرین را توامان به همراه می آورد.
 شاید اگر شخصی همچون دنی بویل در پشت دوربین این فیلم قرار نمی گرفت میلیونر زاغه نشین صرفأ اثری معمولی و شاید هم مملو از اغراق های موجود در فیلم های هندی می شد ولی این به سبب حضور اوست که  با نبوغ اش داستان را آنقدر زیبا روایت می کند که هر چه از زمان دیدن آن می گذرد شیرینی و طنز تلخ آن بیشتر ذهن را مشغول خود می کند. شاید کمتر کسی بتواند اینگونه مخاطب را به گذشته ی شخصیت اصلی قصه خود برده و او را با حسی پر شور به دنیای کنونی بیاورد و در این گذر زمانی، نه تنها پیوند بین شخصیت ها و مخاطب را از دست ندهد بلکه بیننده را  مسحور دنیای شخصیت اصلی خود  نماید.

        

شاید یکی دیگر از نکات قابل ذکر  اثر که اعتراضات قابل توجه ای را هم در هند به همراه داشت، تصویری است که بویل و همراهانش از زندگی و فرهنگ مردم  هند نشان می دهند و صد البته مقایسه آشکار آن با فرهنگ توریست های غربی! بگذریم که این واقعی و شاید تبلیغاتی بودن تصاویر بویل به یکی از نکات قوت فیلم تبدیل می شود و آن را از تظاهر و آراستگی دروغین آثار صرفأ هندی متمایز می کند. ولی  به خوبی می شود این را درک کرد که چرا غربی ها آثار به اصطلاح جشنواره ای ما را هم اینگونه ستایش می کنند و حس همدردی شان را  با جوایزشان به نمایش می گذارند.

اما در پایان حیف است به دو نکته اشاره نکنم یکی شاید گله ای باشد از تحول شتاب زده و غیر پرداخت شده ی شخصیت "سلیم" در انتهای فیلم و دیگری ستایشی است بر پایانی دلنشین به سبک و سیاق آثار هندی و البته نه به سبک یک کارگردان هندی !

به هر حال میلیونر زاغه نشین اثری موفق و خاطره انگیز  است که مدتها در خاطرات سینمایی مان باقی می ماند و به دوستداران سینما نوید آثاری موفق  از کارگردانی خلاق را می دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 

 

خسرو شکیبایی هم رفت ...

 

                                          

به قول دوستان، سینما همین چیزهایش تلخ است، آنقدر عاشق رویاسازهای خود می شویم که نمی خواهیم باور کنیم آنها هم آدمند و روزی از بین مان خواهند رفت ...

روحش شاد و یادش گرامی

                                                      ××××××××××××

 

                           هيچ کس از کشتن لذت نمي برد

 

صحبت از فیلم "هفت" اثر دیوید فینچر  برای  همه ی  مشتاقان و دوستداران سینما جدا از بحث  هنری اش، لحظاتی هیجان  انگیز  و  پر خاطره  را   یاددآور  می شود .  اینکه  فیلمی با  شعار  تبلیغاتی  "SAW  BY  WAY  OF SE7EN" خود را معرفی کند و قرار باشد "هفت" را الگوی ساختاری خود قرار دهد بسیار جذاب و در عین حال خطرناک است. جذاب از آن جهت مدتهاست که دوستداران سینما  در انتظار اثری به مانند شاهکار فینچر هستند و خطرناک بدین بدلیل که در ذهن مشتاقان سینما "هفت" معیاری سخت و سنگین برای مقایسه هر اثری می باشد.

با دیدن عوامل فیلم از همان ابتدا آشکارا قابل درک بود که این فیلم هرگز نمی تواند حتی ذره ای از ارزشهای سینمایی "هفت" را به همراه داشته باشد. اما همین روایت داستان با ساختاری مشابه، دیدن فیلم را برای هر عاشق سینمایی می توانست جذاب و وسوسه برانگیز کند. اما افسوس که "W∆Z" حتی در همین زمینه هم ناموفق بود.

ایده ی داستانی "W∆Z" بسیار جذاب بوده ، این حروف بیان کننده روابط ریاضی بین ژن های پدید آورنده ی احساسات طبیعی موجودات در انتخاب بین بقای خود و معشوق شان است، روایت قاتلی که از کشتن لذتی نمی برد ولی با این وجود به شکل وحشیانه ای قربانیان خود را شکنجه داده و آنها را مجبور به کشتن نزدیک ترین دوست شان می کند. با وجود این ایده جذاب ایراد اصلی فیلم چیست ؟ مشکل اساسی عدم پرورش درست و مناسب فیلمنامه می باشد.در حقیقت این خط داستانی باید زمینه لازم را برای پذیرش اصل داستان، یعنی فساد کاری و اخلاقی در پلیس نیویورک بوجود بیاورد، جایی که همه اشخاص به نوعی در گذشته تاریک خود گناهی بزرگ مرتکب شده اند و اینک باید به سبب آن مجازات شوند.

                                

آغاز "W∆Z"بسیار مایوس کننده است، وارد کردن شخصیت هلن (ملیسا جورج) به عنوان یک افسر تازه وارد آن هم در صحنه ی ابتدایی فیلم بی هیچ مقدمه ای صورت می گیرد. حتی تلاشی هم برای معرفی این شخصیت و ایجاد یک تصور ذهنی برای تماشاگر صورت نمی پذیرد.برعکس "هفت" که در همان صحنه های ابتدایی فیلم با بیان دیالوگهای موثر و نمایش رفتارهای تند و عجولانه، شخصیت عاصی و مهاجم دیوید به بیننده نشان داده می شود، تا پیش زمینه صحنه انتهایی فیلم در ذهن مان شکل بگیرد.                               

تازه وارد بودن هلن و بی اطلاعی او از اتفاقات پیشین مرکز پلیس و تلاش او برای یافتن آن هیچ کمکی در جهت گشایش معمای داستان ندارد. در حقیقت حضور هلن فقط به عنوان یک همراه برای ادی (استیلن استارسگارد) قابل پذیرش است. حتی صحبت های کوتاه آنها درمورد گذشته هلن هم چندان حساب شده و هدفدار صورت نمی گیرد. شخصیت ادی که قرار است بار اصلی فیلم را بر دوش بکشد با وجود بازی قابل قبول استارسگارد، کاراکتری تکراری است و از این رو چیز تازه و خاصی برای ارائه ندارد. روایت شتابزده و ناتوانی تام شانکلند در بیان داستان کاملا در طول اثر مشهود است. بی شک زمان کوتاه فیلم هم –البته در مقایسه با آثار مشابه- نشاندهنده ی عدم توانی کارگردان برای روایت کامل و موثر داستانش دارد.

موضوع انحرافات اخلاقی و جنسی در فیلم، که به نوعی دلیلی بر این جنایت ها می باشد، بسیار سطحی و بدون پرداخت مناسب وارد داستان می شود و بیشتر به صورت تبلیغی برای این منحرفان اخلاقی نمود می یابد. البته تلاش کارگردان در قهرمان پروری نهایی فیلم هم ناموفق بوده و پایانی بی مایه و کم تاثیر را رقم می زند.

 به هر حال "W∆Z" با وجود ایده ی جالب آن، از آن دست آثاری است که به راحتی به دست فراموشی سپرده می شوند، زیرا اساسا چیزی برای ماندگار شدن در ذهن تماشاگر بجا نمی گذارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 

 

فقط مانند يك داستان مصور !

 

يك داستان ديگر از استيفن كينگ دستمايه ساخت اثري تازه از دارابانت قرار گرفت تا بار ديگر فضاي حاكم بر داستان هاي كينگ كه در ذهن مان بخوبي تصورشان مي كرديم در جلوي ديدگان خود مشاهده كنيم. روايت برخوردها و روابط  حاكم بر شخصيتهاي داستان در محيطي كوچك و محدود در كنار بيان تفاوت ها، دوستي ها و دشمني هاي انساني با تمي روانشناختي و در نهايت با يك پايان تكان دهنده و غير قابل پيش بيني.

اين همان كليت آثار كينگ و طبيعتا كارگرداناني است كه از آثار او اقتباس كرده اند و خواهند كرد. علاقه من به دنياي كينگ بمانند همه از رمان هاي كوتاه و بلند او بخصوص كري و درخشش و اقتباس هاي هنرمندانه ي دي پالما و استنلي كوبريك آغاز شد و با آثار اقتباسي كوتاه و بلند كارگرداناني همچون جورج رومرو و دارابانت از نوشته هاي او ادامه پيدا كرد.

 

                                 

 

در "مه" با يك همكاري ديگر از كينگ و دارابانت ولی به مراتب ضعيف تر و ناموفق تر و اما با همان سبك و سياق روايي هميشگي روبرو هستيم. گفتم ناموفق، شايد مشكل اصلي اين باشد كه قرار بود فيلمي ديگر از اين زوج هنري موفق را پس از "رهايي از شائوشنگ" و "دالان سبز" ببينيم و اين بزرگترين ضربه به اين اثر بود يك فيلم معمولي كه بايد ذهنيت از پيش شكل گرفته مخاطب را ارضا كند. "مه" هرگز نمي تواند در جايگاه دو اثر قبلي قرار بگيرد. مشكل از كجاست ؟ مطمئنا نوشته كينگ مانند ديگر داستانهاي اوست ولي ظاهرا دارابانت هيچ تلاشي براي سينمايي تر كردن رمان انجام نداده و در حقيقت فيلم  "مه" را به يك داستان مصور تبديل كرده نه يك اثر سينمايي. جلوه هاي ويژه ي بشدت ضعيف هم در كنار باقي مشكلات، فيلم را در حد يك اثر درجه B پايين مي كشد. بي شك يكي از مشكلات فيلم دارابانت زمان نسبتا طولاني است كه براي تعريف اين داستان انتخاب مي كند نه از آن جهت كه فيلم كسل كننده مي شود بلكه ضعف بازيگري با گذشت زمان از كشش داستاني اثر مي كاهد. اشتباهي كه دارابانت در دو اثر قبلي با دعوت از بازيگراني چون تيم رابينز و تام هنكس از آن اجتناب كرد. اما اين تلاش او براي خلق اثري كم هزينه به كليت فيلم ضربه اي جبران ناپذير وارد كرده است. اما داستان فيلم به گونه ای روایت میشود که شايد به جرات بتوان گفت هيولاي فيلم نه آن موجود عظيم الجثه، بلكه هيولاي درون انسان هاست، آنجايي كه در ابتداي فيلم به خوبي به اين نكته اشاره مي شود : "زماني كه همين آدم ها به تنگنا بيفتند به انسان هايي اوليه و وحشي تبديل ميشوند".

 

           

 

كينگ و دارابانت مقوله ي اعتقادات مذهبي البته از نوع بظاهر انحراف يافته و تغییرات روحی روانی شخصیت ها را به فيلم خود چنان تزريق كرده اند كه بيشتر به فيلمي مذهبي و روانشناختي تبديل ميشود و در پاره اي از موارد هيولا را مستقيما همين افراد نشان مي دهند. زني بشدت مذهبي كه با گذشت فيلم کم کم در خود به اين باور مي رسد كه او يك انسان ساده نيست بلكه وسيله ي ارتباطي اين انسان هاي گناه كار با خداست و حال بايد براي انجام وظيفه، خود را به ديگران همچون يك ناجي بقبولاند. و با اين باور غلط مردم نااميد را به بردگان خود تبديل ميكند و اين ديدي است كه در چند سال اخير بسيار در فيلم هاي غربي بدان پرداخته اند همچون Silent Hill كه در آنجا هم زني بنام خدا بر مردم حكومت مي كرد، حكمراني نه براي خدا بلكه براي ارضاي حس قدرت طلبي خود. جالب اينجاست كه در طول فيلم تمام كساني كه در مقابل اين شخص مي ايستند بشكلي به نابودي كشيده مي شوند مخصوصا قاتل او كه بدترين شكل گويي محكوم به مرگ ميشود، و ذهن تماشاگر را لحظه اي به اين نكته جلب مي كنند كه"شايد اين زن راست مي گويد و آنها منحرفاني هستيد كه خشم خدا را برانگيخته اند". اين روايت دو پهلوي فيلم بسيار موفق حاصل شده است در حقيقت كينگ و دارابانت نه اين تفكرات را رد مي كنند و نه آن را منطقي و حقيقي مي شمارند و با اين سبك بيان تصميم را به مخاطب خود واگذار مي كنند و در انتها، پايان تكان دهنده ي فيلم كه اثر مناسب خود را در راستاي هدف كينگ و دارابانت بجا مي گذارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 

درباره ي  Paris Je T’Aime (love Paris)

 

فرانسه- 2006

 

قصه ي عشق به پاريس

              

                               

                     

 

چند کارگردان براي يک فيلم مي شود تصور کرد !؟ در مورد فيلم Paris Je T’Aime (2006) پاسخ 21 کارگردان براي 18 فيلم کوتاه است. مجموعه اي از استعداد هاي ناب سينما دستمايه ي ساخت اثري روان و دلنشين  مي شود. روايتي فريبنده و شيرين  از داستان هاي عاشقانه اي در پاريس آن هم فقط در چند دقيقه، و بي شک همين روايت کوتاه و گذرا آن را  دلچسب تر و تاثير گذار تر کرده است. در واقع اين فيلم تمام آنچه که يک بيننده در يک چنين فيلمي طالب است را به نمايش مي گذارد. نکته جالب در اين فيلم تنوع و تفاوت در سبک ساخت هر اپيزود است در حقيقت هر کارگردان آشکارا ردپاي خود را در ساخته اش بجا گذاشته و هيچ تلاشي در هماهنگ بودن با ديگران نکرده است. شايد اين ويژگي بخوبي در روايت برادران کوهن 'Tuileries'  از توريستي نچندان خوش شانس در متروي شهر پاريس آشکار باشد بازي با چهره  استيو بوشمي به غايت مضحک و خنده دار است  و سبک خاص برادران کوهن در پيش بردن داستان، اثري کاملا متفاوت را بوجود آورده است. در اپيزود'Faubourg Saint-Denis'  حضور تام تيکور را به وضوح مشاهده مي کنيم که براي بيان داستان خود از سبکي روايت خود در بدو لولا بدو استفاده مي کند داستاني پر تحرک از عشق بين يک دختر بازيگر با بازی ناتالي پورتمن و يک نابينا. اما شايد يکي از قوي ترين و کامل ترين بازي هاي اين  فيلم متعلق به  کاتالينا  سنديو   مورنو باشد  در اپيزود 'Loin De 16e' به کارگرداني والتر سالس، که ارتباط عاطفي اش را با کودکان به زيبايي به نمايش مي گذارد. دختري اسپانيولي که در پاريس براي گذران زندگي خود و کودک چند ماهه اش بايد به  نگهداري از کودکان  مردم  بپردازد.  گويي   او   همان   شخصيت   تکامل   يافته ي  فيلم   'Maria Full of Grace'  مي باشد  که اکنون مستقل و مصمم سعي در اداره ي زندگي خود دارد. در کنار مورنو مي توان از بازي تاثير گذار ژوليت بينوش  در اپيزود  'Place Des Victoires'  به کارگرداني نوبي هيرو سووا ياد کرد که بازی او تنها نکته قابل توجه در ابن اپيزود است، در نقش مادري که فرزند خود را از دست داده ولي از قبول اين واقعيت فرار مي کند و همين طور بازي نيک نولتي در اپيزود    'Parc Monciau'  به کارگرداني آلفونسو کوارون اشاره کرد.

 

      

 

قصه هاي گوناگون فيلم، از کمدي هاي ضعيف گرفته تا داستانهاي سوزناک و تاثير گذار از عشق هاي از دست رفته همه و همه سبب مي شود تا اين فيلم به چيزي بيشتر از آنچه انتظار داريم تبديل شود. برخي از اپيزود ها نمي توانند همپاي بقيه  قسمتها پيش بروند  و اين عامل سبب مي شود که در مواقعي کشش و جذابيت فيلم کاهش يابد شايد کم فروغ ترين کارگردان صاحب نام در اين مجموعه گاس ون سنت باشد در اپيزود  'Le Marais' ،  داستان به ارتباط و دوستي دو  پسر جوان و آشنايي اتفاقي آنها در يک چاپخانه می پردازد ، او داستانش را به گونه اي روايت مي کند که چندان تاثيري بر بيننده نمي گذارد و به راحتي آن را فراموش مي کند   ولي در مجموع اين اپيزود و   بخشهاي  مشابه آن    نظير 'Porte De Choisy' ،   'Pigalle'نمي توانند چندان به ساختار کلي فيلم ضربه بزنند. در حقيقت اين فيلمها بگونه اي در کنار هم رديف شده اند که بيننده خسته و دلزده نشود. يکي  از اپيزود  هايي که به  گونه اي  بجا و مناسب پرداختـــه شده 'Quais De Seine' ساخته ي گوريندر چادها   ست  که مربوط  به   آشنايي  يک پسر  مسيحي و  دختري  مسلمان  است که  در آن  تصويري  قابل قبول  از  اعتقادات  يک  دختر   محجبه   و مسلمان  به  نمايش  گذاشته  مي شود.  تنوع قصه ها  بحدي  است که  وينسنتو  ناتالي   در     'Quartier De La Madeleine' داستان ماورايي عشق پسري با بازی اليجاوود را به يک خون آشام مونث تعريف مي کند آن هم به سبک بصري فيلم های اکسپرسیونیستی، که در میان اپیزودهایی که هر یک واقعیت حاکم بر روابط افراد را به تصویر می کشند، متفاوت اما بسیار موفق است. در کنار اين نام ها وس کريون هم در  'Pere-Lachaise' ، دنياي مردگان و زنده ها را به هم مي آميزد و قصه اي بسيار کوتاه خود را تعريف مي کند. او دلبستگي خود به سينماي وحشت را با نماهايي سرد از قبرستاني بزرگ و توي در توي بخوبي نمايش مي دهد. و سرانجام اپيزود پاياني فيلم  '14e Arrondissement'  اثر الکساندر پين که در حقيقت مرثيه اي بر پايان اين قصه ي عشق است، داستان يک مسافر تنها در پاريس و عشق و  وابستگي اش به اين شهر که مناسب ترين پايان براي  چنين قصه هاي عاشقانه اي مي باشد،قصه ي عشق به پاريس.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: از بام تا شام

 

From Dust till Dawn

بازیگران: هاروی کیتل- جورج کلونی-کوئینتین تارانتینو

کارگردان: رابرت رودریگوئز

زمان: 108 دقیقه

امریکا 1996  

 

 **********************

                      

 

خلاصه داستان: سس (کلونی) و ریچارد (تارانتینو) دو برادر خلافکارند که تحت تعقیب پلیس هستند. آنها بعد از به آتش کشیدن یک فروشگاه و کشتن کلانتر و صاحب آن تصمیم می گیرند به مکزیکو فرار کنند. در راه به متلی می روند در آنجا با جاکوب (کیتل) و خانواده اش برخورد می کنند و آنها را مجبور به رساندنشان به مکزیکو می کنند.پس از عبور از ایستگاه پلیس، همگی شب به یک کافه عجیب که پر از زنان فاحشه است می روند. بزودی متوجه می شوند که تمام زنان رقاص و کارکنان کافه، خون آشام هستند...

 

**********************

                          

فیلم رودریگوئز که فیلمنامه ی آن را دوست و همکار همیشگی اش تارانتینو نوشته در حقیقت دو فیلم مستقل و جدا از هم است ترکیب یک فیلم جاده ای(نیمه ی اول فیلم) با یک فیلم وحشت زا ( نیمه ی دوم). تفاوت میان این دو قسمت به قدری است که ساختار روایی فیلم را بطور کلی می شکند. رودریگوئز بجای اینکه این دو ژانر را در فیلم خود بهم مربوط کند در نیمه ی فیلم جهشی ناگهانی از یک ژانر به ژانر دیگر می کند او با اینکه سعی کرده فیلمی متفاوت و خاص بسازد ولی با این حال ناچار شد تا همان الگوی سنتی فیلمهای ترسناک را به کار ببرد ( عده ای در محاصره ی خون آشامان و مبارزه ی بین این دو گروه و شکست خون آشامان). شاید تنها فرقی که در این فیلم وجود دارد این باشد که محاصره شدگان هیچ علاقه ای برای باهم بودن ندارند، گروه آنها تشکیل شده از گروگانها و گروگانگیرها. شاید بتوان گفت تمام نیمه ی اول فیلم برای ایجاد همین تفاوت بوده است. جالب آن است که هیچیک از آنها به وجود خون آشام اعتقاد نداشتند در حقیقت آنها انسانهایی معمولی اند که در یک جامعه ی طبیعی زندگی می کنند، آنها از روش دکتر ون هلسینک در قصه ی دراکولا برای کشتن خون اشامها استفاده می کنند موجوداتی که اکنون آنها را بیرون از قصه ها و در دنیای حقیقی می بینند.

 

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: Killing me softly

 

بازیگران: هیدر گراهام-جوزف فینس

کارگردان: چن کایگه

زمان: 100 دقیقه

امریکا 1996  

 

 **********************

خلاصه داستان: آلیس (گراهام) محققی است که به همراه نامزدش در لندن زندگی می کند. آشنایی اتفاقی او با کوهنوردی به نام آدام (فینس) جریان زندگی او را عوض می کند. آلیس نامزدش را رها کرده و پیش آدام میرود. از طرفی در گذشته ی آدام موضوعی وجود دارد که آن را از آلیس پنهان می کندو بعد از ازدواج،نامه هایی به دست الیس می دهد که به او در مورد آدام هشدار می دهد. آدام از آلیس می خواهد به او اعتماد کند ولی آلیس موضوع را پیگیری می کند این کار با مخالفت آدام همراه می شود تا اینکه ...

 

               

  

 

***********************

نمی دونم واقعا درمورد این فیلم چی میشه گفت؛ حتی مطمئن نیستم که یه تریلر جنسی بود یا یه رمانس جنایی. ولی هرچی که حسابش کنیم یه امتیاز بزرگ داشت اون هم بازی فینس؛ هیدر گراهام خیلی خوب بازی کرد ولی فیلم کاملا در اختیار فینس بود اون نقش مردی جذاب، قوی و در عین حال بشدت مرموز را فوق العاده ایفا کرد. او کسی ست که عشقش را بر رابطه ی جنسی اش بنا می نهد و همین ویژگی اش او را از محبوبش جدا می کند. بخاطر همین مسئله است که الیس او را ترک می کند. آنها یکدیگر را دوست دارند ولی بهتر می بینند از هم جدا باشند. و این را در صحنه ی پایانی فیلم کاملا آشکارا نشان می دهند. آلیس ترجیح می دهد به دنبال کسی باشد که در عشق ملایم تر و منطقی تر باشد .

 

 


 

 

معرفی فیلم: آلفاویل

 

Alphaville

بازیگران: ادی کنستانتین-هاوارد ورنون- آنا کارینا

کارگردان: ژان لوک گدار

زمان: 95 دقیقه

فرانسه- 1965  

 

 **********************

خلاصه داستان: لمی کوشن(کنستانتین) با هویت مستعار ایوان جانسون، روزنامه نگار فیگارو-پراودا، عازم آلفاویل می شود. ماموریت او برگرداندن یا کشتن دکتر فون براون( ورنون) است، که چند سال پیش کشور های بیرونی را ترک کرده و حالا کنترل کامپیوتری بنام آلفا-60 را که بر آلفاویا حکومت می کند به دست دارد.

تنها رابط کوشن ماموری بنم هنری دیکسون است که کوشن او را در هتلی کثیف در حال مرگ می یابد. راهنمای رسمی او در الفاویل ناتاشا( کارینا) دختر فون براون است. کوشن به او کلماتی را می آموزد که از کتاب مقدس یا دایره لغات رسمی آلفاویل پاک شده اند. وقتی کامپیوتر از کوشن سوال هایی می پرسد، او جوابهایی می دهد که کامپیوتر را گیج می کند. سپس فون براون را می کشد و کامپیوتر را از کار می اندازد. لمی ناتاشا را از تشنجات مرگ آفرین کامپیوتر نجات می دهد و با هم بسوی کشورهای بیرونی می رانند.

 

                        

***********************

رابین وود: از نظر پیشگویی های روشن فکرانه، آلفاویل حرف تازه ای ندارد؛ ردّ بیشتر فکرهای آن در رمان های قدیمی وجود دارد. این موضوع باعث شده منتقدان بسیاری آن را متظاهرانه و غیر اصیل بدانند. اما از نظر من آلفاویل وحدتی است که بشدت حس می شود با پیوستگی عاطفی و فضاسازی نیرومندی که ایده ها هم در ان سهمی دارند اما ارزش ایده ها فقط به مثابه ی ایده محدود نمی شود. بلکه در حقیقت آلفاویل یک اثر هنری است، نه یک پیشگویی پیامبرگونه؛ و خود گدار هنرمند است، نه فیلسوف.

ماهیت آلفاویل چنان است که آدم را از توجه به دقت فوق العاده ی که گدار با آن بازیگرانش را هدایت می کند، باز می دارد. اما به محض آنکه آدم به این موضوع آگاهی می یابد، می بیند که مهارت او در اینجا هم مانند هر جای دیگر خیره کننده است، بخصوص در بازی موثر آنا کارینا. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط محمود مقدم  | 

يادداشتي بر فيلم ۳۰۰(2006)

اسطوره سازي های دروغین

تصويري که برادران وارنر از مردان اسپارتان در فيلم 300 نمايش مي دهند قبل از هر چيز من را به ياد قهرمان افسانه اي ايلياد هومر يعني آشيل مي اندازد . گويي اين مردان همه از داستانهايي خيالي برخواسته اند. مرداني که به گونه اي خاص و تاثيرگذار نبرد مي کنند؛  همانند صحنه هاي مبارزه آشيل با هکتور در فتح تروا و با لحن خاص بيان خود بيننده را به هيجاني کاذب مي رسانند. هيجاني که به مانند داستان فيلم پوچ و بي اساس است. همه بخوبي مي دانيم که حقيقت نبرد ترموپیلا اين بود  که  300 تن از جنگجويان اسپارتان به مدت 3 روز مانع پيشرفت 120هزار سرباز ايراني شده بودند و سپاه پارسي را آزار داده بودند.  ولي در 300 اين ابرمردان پوشالي در مقابل يک ميليون سرباز ايراني مي ايستند و کوهي از جنازه را بوجود مي آورند. چهره اي که از ايراني ها نمايش داده مي شود بيشتر به اعراب شباهت دارد از آن هم بدتر  نيروهاي گارد که به موجودات افسانه اي و شيطاني مي ماند.

در حقيقت اسپارتان جامعه اي بودن در قبرس و ترکيه کنوني که هيچ شباهتي با آنچه در 300 مي بينيم نداشتند آنها هرگز نيمه برهنه نبودند و هميشه زره اي مخصوص به تن مي کردند جالب اينکه در نبردها شباهت زيادي به ايراني ها هم داشتند. ايرانيان هم از زره اي مخصوص که آنها را از ديگران متمايز مي کرد استفاده مي کردند. مردم اسپارتان براي تفريح و خوشگذراني مردم بومي را وسيله ي تمرين خود قرار مي دادند. آنان مردمي بودند که اسکندر وحشي و بربر ناميدشان. مردمي که تنها هنر آنها قدرت نبردشان بود. فرانک ميلر هم هيچ تلاشي براي دانستن حقيقت انجام نداده است گويا فراموش کرده است که 2500 سال پيش ايرانيان بودند که منشور عدالت را نوشتند, برده داري را حذف کردند  زن و مرد را برابر قرار دادند. اکنون هم همان منشور بر سردر سازمان ملل قرار دارد. گويي ميلر و برادران وارنر اين حقيقت را از خاطر برده اند و شايد هم مي خواهند بدست فراموشي بسپارند.  اين فيلم هم بمانند اسکندر با انگيزه اي سياسي و براي تاثير بر افکار مردمي ساخته شد.  ولي اين بار فيلم را با جذابيت بصري بيشتري ساختند تا افتضاح اسکندر ( اليور استون ) در نمايش عمومي دوباره تکرار نشود 

                       

کارگردان تمام تلاش خود را براي اسطوره سازي انجام  داده است. اسطوره هايي که همچون شخصيت پردازي فيلم ضعيف و ناتوانند.  بخش دراماتيک فيلم هم چندان قوي نيست بطور کل در عظمت صحنه هاي نبرد و انبوه جلوه هاي بصري فيلم گم مي شود. اما تکنيک بصري فيلم که بايد نقطه ي اتکا فيلم باشد  به گونه اقرار آميز نمايش داده مي شود. از نظر تکنيک ساخت هم , اين فيلم در ادامه ي اثر موفق شهر گناه ( رابرت رودريگوئز ) ساخته شد بگذريم از اينکه عده اي فيلم را بازيگوشي هوس آلود يک کارگردان جوان دانستند؛ فيلمي که فضاي پست مدرن خود را به بهترين شيوه ترسيم نموده بود و با استفاده از محيط تيره و باراني فيلم و فضايي فانتزي و کميک بيش از پيش عنوان فيلم را در ذهن تداعي مي کرد. اما حالا اين سبک نمايش را در 300 و آن هم در اثري حماسي ببينيد. جايي که شخصيتهاي خيالي اسپارتان همانند قهرمانان رزمي کار فيلمهاي هنگ کنگي در حرکتهايي اسلوموشن سربازان پارسي را تکه تکه مي کنند. تمام صحنه هاي نبرد با موسيقي تحريک کننده همراه ميشود بگونه اي که  بيننده با بريده شدن سر و دست و پاي ايرانيان و ترواش خون از هر گوشه ي تصوير به هيجان مي آيد. پايان نمادين فيلم هم چندان تاثيرگذار نمي باشد. قهرماناني که از جنازه ي ايرانيان کوهي ميسازند اکنون براحتي شکست را پذيرا مي شوند. و با اين مرگ نمادين يونانيان خفته در خواب را دوباره متحد مي کنند.

نمي خواستم از فيلم 300  به عنوان يک ايراني انتقاد کنم فقط ميخواستم بگويم 300 يک فيلم عادي و متوسط مثل بسياري از  فيلمهاي ديگر هاليوود هست که فقط براي سودجويي و تخريب چهره ي يک ملت صورت گرفته است. فيلمي که صحنه هاي نبردش را  از فيلمهاي ديگري چون "ارباب حلقه ها" و "تروا" و "گلادياتور" و حتي "اسکندر" برداشت کرده است. از آن هم مصنوعي تر فرياد "پيروزي" که آشکارا از فرياد "آزادي" ويليام والاس در "دلاور" به عاريه گرفته شده است.

اگر واقع بينانه و نه به عنوان يک ايراني و بدور از حس وطن دوستي به اين فيلم بنگرم  بايد بگويم که 300 فيلمي است که از ديدنش به هيجان مي آيم و براي ساعتي لذت ميبرم ولي با گذشت زمان به راحتي فراموشش مي کنم چون حقيقتا چيزي براي ماندگار شدن ندارد و ارزش اين همه بحث در کشور ما را نداشت زيرا فرهنگ اصيل ايراني غني تر از آن است که با فيلمي همچون 300 به سخره گرفته شود. از همه ي اينها که بگذريم بايد قبول کنيم که همه اين فيلم را دستاويزي براي تبليغات مثبت و منفي قرار داده اند چه در غرب و چه در کشور خودمان. زماني عادت کرده بوديم که قهرمان هاي مدرن امريکا را در مقابل بدمن هاي روسي ببينيم. ولي در دوراني که تبليغات ضد کمونيستي به نتيجه رسيده است  رسانه هاي غربي ما را هدف قرار داده اند و اين را از آثاري که در اين چند سال اخير ساخته اند بخوبي مي توان درک کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 

معرفي فيلم:  کريمر عليه کريمر

 

Kramer vs. Kramer

 

بازيگران: داستين هافمن-مريل استريپ

کارگردان: رابرت برتن

زمان: ۱۰٥دقيقه

آمريکا ١٩٧٩  

 **********************

 

خلاصه داستان:

 تد کريمر(هافمن) در يک شرکت تبليغاتي کار مي کند. و مدتهاست که توجه زيادي به خانواده اش ندارد. شبي پس از موفقيت در بستن يک قرارداد بزرگ، زماني که به خانه مي آيد متوجه مي شود که همسرش جوانا (استريپ) مي خواهد او را ترک کند. جوانا ، تد و پسرشان، بيلي را رها مي کند و شبانه از خانه مي رود ، تد هم نمي تواند مانع او شود. با گذشت زمان تد عوض مي شود و رابطه ي عاشقانه اي ميان او و پسرش به وجود مي آيد. در حالي که ١٨ ماه از جدايي او و جوانا مي گذرد، ناگهان جوانا برميگردد و به تد مي گويد که بيلي را مي خواهد؛ تد مخالفت کرده و جوانا به دادگاه شکايت مي کند.

دادگاه راي به سرپرستي مادر مي دهد. ولي جوانا که علاقه ي بيلي به پدرش را مي بيند از اين کار منصرف مي شود.

                           

 

                                             **********************

 

کريمر عليه کريمر داستان تغيير و تحول دو انسان است. تحول نه براي فرزند بلکه براي خانواده . پدر آنقدر غرق شغل خود شده است که از همسر و پسرش کاملا دور مي افتد و مادر آنقدر به خانه مي انديشد که ديگر، آن را غير قابل تحمل مي بيند و تنها راه خودکشي نکردن را ترک خانه مي داند. اين جدايي براي تحول هر دوي آنها لازم است تحولي که آنها را در مقابل هم قرار مي دهد براي تصاحب آنچه که به هر دوي آنها تعلق دارد يعني فرزندشان.

هافمن به خاطر ايفاي چنين نقشي موفق به دريافت اسکار بهترين بازيگر مرد شد. استريپ هم با حضور هرچند کوتاه خود اسکار بازيگر زن مکمل را دريافت کرد. کريمر عليه کريمر اسکار بهترين فيلم و بهترين کارگرداني و بهترين نويسندگي را هم تصاحب کرد.

 


 

 

معرفی فیلم: هویت

 

Identity

بازیگران: جان کیوزاک-ری لیوتا- آماندا پیت

کارگردان: جیمز منگولد

زمان: 100 دقیقه

امریکا 2003  

 

 **********************

خلاصه داستان: در شبی بارانی عده ای برحسب اتفاقاتی غیر مترقبه که بهم مروبط است به یک متل پناه می آورند.اکنون 11 نفر در متل حضور دارند. یک بازیگر زن و محافظش،یک پلیس و زندانی اش،یک دختر بدکاره،یک خانواده ی سه نفره ،یک زوج حوان و صاحب هتل. با کشته شدن یکی از آنان اوضاع بهم می ریزد.در مدتی کوتاه نفر دومی کشته می شود، قاتل نشانه هایی برای آنها می گذارد، او برای هر جسد شماره ای می گذارد. نفر اول 10، نفر دوم 9 و ...این به معنای کشته شدن 8 نفر دیگر است و اینکه قاتل همان نفر یازدهم است.

 

                                          

 

***********************

هویت فیلمی جذاب و سرگرم کننده است. اين فيلم رو مي توان به نوعي الهام گرفته از اثر مشهور آگاتاكريستي بنام "ده بچه ي زنگي" دانست. رماني كه رنه كلر هم به اقتباس البته نچندان وفادار "و سپس كسي آنجا نبود" از آن پرداخته بود . منگولد ذهن تماشاگر فیلمش را به جهات مختلفی سوق می دهد، که همه ی آنها از حقیقت بدورند. گاهی قاتل را نیرویی فرا طبیعی معرفی می کند گاهی آن را فردی دو شخصیتی نشان می دهد و گاهی داستان را یک ماجرای پلیسی عادی تعریف می کند. در حقیقت او بیننده ی فیلمش را بازی می دهد. منگولد در طول فیلم نشانه هایی به تماشاگر می دهد تا با آنها قاتل را بیابد ولی این نشانه ها برای بیننده ای که غرق در فیلم است ناپیداست( البته همه ی این نشانه ها در آخر فیلم به طور فست موشن نمایش داده می شود  تا تماشاگر هر چه بیشتر شوکه شود).پس از پایان فیلم مدتی در شوک انتهای آن هستیم،با گذشت ساعتی پایان آن را غیر منطقی و سطحی می بینیم و بعد چند روز از هویت جز همان هیجان زود گذر چیزی بیاد نمی آوریم.

هویت فیلمیه که خیلی زود از یاد میروه، پس بهتره بیشترین لذت رو موقع دیدنش ببرین!

 

 


 

 

معرفی فیلم: Gia

 

بازیگران: آنجلینا جولی- الیزابت میکلا- اریک مایکل کول

کارگردان: مایکل کریستوفر

زمان: 120 دقیقه

امریکا 1998  

 

 **********************

خلاصه داستان: جیا (آنجلینا جولی ) دختری پر جنب و جوش و خوشگذران که در رستوران پدرش کار می کند. او از اینکه سوژه عکاسان باشد بسیار خوشحال می شود. در رستوران با پسری بنام تی.جی (اریک مایکل کول)  آشنا می شود و به همرا او به نیویورک می رود و در آنجا به عنوان مدل عکاسان شروع بکار می کند در محل کار با دختری به نام لیندا (الیزابت میکلا) آشنا می شود.تی.جی از نوع زندگی جیا راضی نیست و او را ترک می کند و جیا نیز نمی تواند مانع او شود. برای فرار از تنهایی از لیندا می خواهد تا با هم زندگی کنند. لیندا هم که شرایط نا مساعد روحی جیا را می بیند قبول می کند. در مدت کوتاهی دوستی آنها به رابطه ای جنسی تبدیل می شود. از طرفی جیا به مواد مخدر نیز رو می آورد. لیندا سعی می کند تا جیا را از این نوع رابطه منصرف کند ولی جیا به او به چشم معشوقه اش نگاه می کند. لیندا نیز برای تغییر این وضعیت به جیا می گوید که به مردی علاقه مند شده و جیا را ترک می کند. جیا که اکنون شخص مشهوری شده است به شدت درگیر اعتیاد می شود حتی به تزریق روی می آورد. درمانده و بیمار به لیندا پناه می برد و لیندا شرط بازگشتش را کنار گذاشتن اعتیاد بیان می کند. جیا قبول می کند ولی پنهانی به مصرف مواد ادامه می دهد. لیندا دوباره او را ترک می کند. جیا به خاطر شرایط بد جسمی اش کم کم شهرت و محبوبیت خود را از دست می دهد. او دیگر در وضع فلاکتباری در خانه اش زندگی می کند ولی ناگهان دوست قدیمی اش تی.جی بر می گردد و او را مجبور به ترک اعتیاد می کند. جیا قبول می کند و بعد از مدتی کاملا پاک می شود ولی اکنون که اعتیاد را فراموش کرده، دچار مشکلی دیگر می شود، پزشکان به او می گویند که دچار ایدز شده است. او با قبول این مسئله به دوستش لیندا سر می زند و از او بخاطر همه ی کارهای بدش عذر خواهی می کند و بعد از مدتی در بیمارستان جانش را از دست می دهد.

 

                           

***********************

جیا داستان زندگی مدلی است که به عقیده ی دوستدارانش مدلی "متفاوت برای مردمی متفاوت" بود. داستان زندگی دختری که هیچ علاقه ای به برقراری ارتباط با مردان نداشت و تنها لیندا را عشق خود می دانست او شیفته ی شهرت بود و بزرگترین اشتباهش نیز اعتیاد بود. اعتیادی که همه چیزش را از او گرفت ابتدا لیندا ، سپس شهرتش و در آخر جانش. داستان زندگی جیا برای همه ی دوستدارانش تلخ و دردناک است ولی خود جیا پایان زندگی اش را تلخ نمی دانست او این پایان را خواست خدا و راه رهایی اش می دانست و معتقد بود که که این دنیا برای او بسیار کوچک است و خدا او را به دنیایی که می تواند خواسته هایش را در آن برآورده کند می برد. جولی بسیار طبیعی و زیبا نقش چنین شخصیتی را ایفا کرد دختری ناآرام که با دیگران فرق داشت و این تفاوتش را نیز اثبات کرد. بازی الیزابت میکلا در نقش لیندا فوق العاده بود. دختری که بر خلاف میلش و فقط برای کمک به جیا زندگی اش را فدای خواسته های جیا می کرد.

جیا فیلمی با ساختاری مستند و تلویزیونی است که بر اساس گفته های نزدیکان و خاطرات شخصی اش ساخته شده است. این فیلم برنده دو جایزه گلدن گلوب نیز شد.

 

 

        

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 

معرفی فیلم: مردان چوب کبریتی

 

Matchstick Men

بازیگران: نیکلاس کیج- آلیشیا لومن

کارگردان: رایدلی اسکات

زمان: 116 دقیقه

آمریکا-2003

 

 **********************

خلاصه داستان:

"روی"(کیج) مردی خلافکار و کلاه بردار می باشد که از همسر خود جدا شده و از او سالهاست خبری ندارد،از طرفی او دارای بیماری وسواس است و برای کنترل خود دارو مصرف می کند . بر حسب اتفاق دارویش را از دست می دهد، از طرفی به دکتر خود هم دسترسی ندارد . دوست و همکارش فرانک دکتر جدیدی به او پیشنهاد می کند.دکتر برای درمان روی از او می خواهد تا با همسر سابقش تماس بگیرد،

ولی روی از این کار می ترسد و از دکتر می خواهد که او اینکار را برایش  انجام دهد. چند روز بعد دکتر به روی می گوید که او از همسر سابقش دختری 14 ساله دارد . دکتر ترتیب ملاقات پدر و دختر را می دهد.

با گذشت زمان آنها به هم وابسته می شوند ولی ...

 

**********************

خلاصه داستان، بالا اصلا چیز مهمی نیست ! یعنی داستان اصلا این نیست ! اگه به این نکته که، اسکات کارگردان  فیلمه  توجه داشته باشین ، هیچوقت انتظار نخواهید داشت که داستان اینقدر ساده باشه؛ در حقیقت این فیلم هم پیرو پایان "کایزرشوزه" ای است.

واسه این داستان رو کامل نمی گم  که اونایی که فیلم رو می بینند من رو نمی بخشند؛ دقیقأ مثل اینه که قبل دیدن "حس ششم" بهتون بگن " بروس ویلیس یه روحه".

 اسکات تلاش می کنه که به ما این حس رو بده که دارین یه فیلم ملودرام که در ستایش رابطه ی خانوادگیه می بینین ، هر چند اتفاق پایان فیلم چیزی دیگر را رغم می زنه. ولی تاثیر مثبت این رابطه در زندگی روی برای همیشه باقی می مونه . کیج بسیار قشنگ در نقش چنین بیماری ظاهر می شود .مخصوصأ در لحظات اوج حمله، دوربین فضا را از دید کیج نمایش می دهد تا تماشاگر شرایط بحرانی او را درک کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 معرفی فیلم: Flashdance

 

بازیگران: جنیفر بیلز- مایکل نوری

کارگردان: آدرین لین

زمان: 96 دقیقه

آمریکا 1983

 

 **********************

خلاصه داستان: آلکس(جنیفر بیلز) دختری عاشق رقص است که در معدن کار می کند. او شبها در یک کلوپ شبانه به دل مشغولی خود یعنی رقص می پردازد. نیکی یکی از مسئولین معدن است او شبها به آن کلوپ می رود. کم کم رابطه ی دوستانه ای بین آنها بوجود می آید. بزرگترین آرزوی آلکس این است که توسط یک کمپانی بزرگ برای رقص دعوت شود. نیکی پنهانی از دوستش که در یک کمپانی رقص کار می کند می خواهد تا از آلکس دعوت کند. دعوت نامه به آلکس می رسد ولی او متوجه موضوع شده و با ناراحتی از پیش نیکی می رود. سرانجام او خود در یک آزمون رقص شرکت می کند و با رقصش همه را متحیر می کند. و با افتخار به نزد نیکی بر میگردد.

 

**********************

فیلمی ساده که سعی می کند همانند فیلمهای بزرگ باشد. فیلم چیز خاصی در خود ندارد و حفره های داستانی در آن آشکار است؛ لین سعی کرده تا با استفاده از امتیاز موسیقی و آوازهای جذاب،(که موفق به دریافت اسکار شد) صحنه های آشفته فیلم را به هم متصل کند. مخصوصا صحنه ی انتهایی فیلم که بسیار سطحی تمام می شود. از آهنگهای جذاب فیلم که بگذریم، نکته مثبت دیگر ، بازی جنیفر بیلز است که بسیار راضی کننده می باشد. او نقش دختری جذاب، توانا،ساده و جاه طلب را بخوبی ایفا می کند.

و در اخر، فیلم لین اگر چه سعی می کند تا فیلم بزرگی "چون تب شنبه شب"  را الگوی خود قرار دهد، ولی بسیار با آن فاصله دارد.

 

                                

 

                            

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: باگزی

 

Bugsy

بازیگران: وارن بیتی- آنت بنینگ

کارگردان: بری لوینسن

زمان: 135 دقیقه

آمریکا 1991  

 

 **********************

خلاصه داستان: بنجامین سیگل ملقب به باگزی(وارن بیتی) گانگستری است که به خاطره حرفه ی خود برای مدتی خانواده اش را ترک کرده و به هالیوود می رود . در انجا با ویرجینیا هیل(آنت بنینگ) بازیگر سینما  اشنا می شود و تصمیم به ازدواج با او می گیرد،  درنتیجه  با وجود علاقه به همسرش از او جدا می شود . باگزی تصمیم به ساخت قمار خانه ای بزرگ در وسط یک بیابان می گیرد که این کار او با مخالفت شرکای قدیمی اش همراه می شود سر انجام باگزی انها را راضی به سرمایه گذاری یک میلیون دلاری در این پروژه می کند . ولی هزینه ی ساخت ان بیش از شش میلیون دلار می شود .در این بین ویرجینیا که اکنون همسر اوست و مسئول امور مالی پروژه نیز می باشد دست به اختلاس دو میلیون دلاری می زند .اما با وجود برگرداندن پول، باگزی به خاطر شکست مالی در این پروژه توسط دوستان گانگسترش کشته می شود .

 

**********************

باگزی نابغه ای روان پریش و عاشق پیشه است که پدیده ی لاس وگاس را اختراع کرد .

 رابطه ی عاشقانه ی سیگل با همسر و فرزندانش، جزییات خشن فیلم را ملایم می سازد و تاثیر آن را به عنوان اثری گانگستری تضعیف می کند. با این حال لوینسن کارگردان فیلم مدعی است که او و بیتی قصد ساختن یک اثر گانگستری را نداشته اند. باگزی نامزد نه اسکار شد، و اسکار بهترین صحنه ارایی و بهترین طراحی لباس را از آن خود کرد. نشریه ی ورایتی آن را" درامی با پایه و اساس هوشمندانه" توصیف کرد. و بازی بیتی را" ایفای جسورانه ی شخصیتی کاملا واقعی و دارای پیچیدگی روان شناختی" دانست ولی شخصیت پردازی هیل را ناقص دانست.

 

 

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: مستاجــــــــر

 

The Tenant

بازیگران: رومن پولانسکی-ایزابل اجانی

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 125 دقیقه

امریکا- فرانسه 1976

 

 **********************

خلاصه داستان: مردی(پولانسکی)خانه ای را در یک ساختمان بزرگ اجـاره می کنـــد .مستخدم ساختمان به او می گوید که ساکن قبلی خود را از خانه به پایین انداخته واکنون در بیمارستان بستری است و ممکن است کــــه برگردد ولی او با این حال ساختمان را اجاره می کند. به ســراغ ان زن در بیمارستان می رود در انجا بااستلا (اجانی)دوست همـان زن آشنا می شود. زن می میرد ولی رابطه ی او با استلا همچنان پابرجا می ماند با گذشت زمان در ارتباط با ساکنین ساختمان احساس بدی به او دست می دهد. بطوری که در توالت روبروی خانه اش اشخاصـی را می بیند که ساعتها بی حرکت انجا می ایستند کم کم حس می کند که همسایگان بودند که آن زن را دیوانه و مجبات خودکشـــی اش را فراهم کرده بودند،و اکنون می خواستند همین کار را بااو انجــام دهند و او نیز سعی به فرار از این موقعیت روحی را دارد ...

 

***************************

پولانسکی بعد از" بچه رزمری" فیلمی به همان سبک ساخت فیلمی که تماشاگر را سرگردان در تخیل و واقعیت می کند ، آیــا به راستی ساکنین عامل خودکشی بودند یا همه ی اینها ساخته ی تخیلات مرد است. فیلم زمانی غیر متعارف بودن خود را نشان می دهد که ساکنـــان نسبت به هر صدایی حتی صدای بسته شدن در یا صدای رادیو وحتــی حرکت صندلی حساسند ، گویی در یک اسایشگاه روانی قرار داریم که موظف به رعایت سکوت هستیم و یا نه، همه ی این اتفاقات که مستاجر جدید را به طرف آن پنجره می کشاند حاصل بزرگنمایی خود اوست که از تنهایی اش نشئت گرفته است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: بچه ی رزمری

 

Rosemary's Baby

بازیگران: میا فارو- جان کازاویتس

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 136 دقیقه

ژانر: وحشت

امریکا 1968

 

 **********************

خلاصه داستان:

روزمری و شوهرش، گای،به اپارتمان تازه ای نقل مکان می کنند. زن ابستن است و زن و شوهر همسایه به انها توصیه می کند که به نـــزد ماما بروند. ولی زن به مرد همسایه بد گمان است زیرا او طلســمی همراه دارد که متعلق به جادو گران است. شب زن در کابوسی همســرش را در هیبت شیطان می بیند که به او تجاوز می کند در حالـــی که همسایه ها نظاره گرند.صبح اثار این زخم ها بر بدن او وجود دارد شوهر اعتراف می کند که وقتی او خواب بوده اینها را بر بدنش نقش کرده است. سرانجام رزمری چندان احساس خطر می کند که پا به فرار می گذاردولیهمه چیز بر ضد اوست حتی پزشک معالجش .

 

***************************

در اقتباس پولانسکی از کتاب آیراله وین، بچه ی رزمری، تصادف پشت تصادف ساختار فیلم را تشکیل داده است. اما اگر کسی فیلم را به منزله ی ترسیم واقعبینانه ی جادوگری در نظر بگیرد، در آن صورت اصلا وقایع تصادفی یی در کار نیست.تماشاگر باید تصمیم بگیرد به این حوادث تصادفی چگونه بنگرد: آیا رزمری اغوا شده؟ آیا همه ی این حوادث بر حسب تصادف بدنبال هم اتفاق می افتد؟ ایا همسایگان این حوادث را جور می کنند ؟و آیا انها واقعا جادوگرند؟

تعیین نوع دیدگاه به فیلم بر عهده ی تماشاگر است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: داگویل

 

Dogville    

بازیگران: نیکل کیدمن – پل بتانی

کارگردان: لارس فون تریه

زمان: 117 دقیقه

امریکا 2004

 

 **********************

خلاصه داستان:

دختری یکی از گانگستر های بزرگ (کیدمن) شبانه فرار وارد  شهری کوچک به نام داگویل می شود. در ان شهر توسط پسری( پل بتانی ) پناه داده  می شود دختر پس از راضی کردن اهالی شهر تصمیم   به اقامت در شهر می گیرد مدتی با ارامش زندگی می کند اما با ورود پلیس و گروه های جستجو گر پدرش  ماجرا عوض می شود اهالی برای ادامه ی حضور دختر شرط هایی ظالمانه می گذارند و به ازار جسمی و جنسی  او می پردازند و با زندانی کردنش حتی از فرار ش جلوگیری می کنند تا اینکه همه در اتش خشم او می سوزند.

 

***************************

راجر ایبرت منتقد شیکاگو سان تایمز بعد از کلی تمجید  از  این فیلم فقط به اون * * داد تنها دلیل این مسئله حس میهن  پرستی ایبرت بود. چون تماشاگر متوجه می شود که ان شهر کوچک مجازا  همان امریکاست باشهروندان حریص که به سوء استفاده ازدختر می پردازند فون تریه زوال این مردم را که همان امریکایها  هستند  نتیجه ی خشم بیگانگان زخم خورده می داند.

ایبرت می گوید: " فون تریه حق داشتن چنین دیدگاهی را ندارد زیرا این کارگردان دانمارکی حتی یک بار هم به امریکا نیامده".

فیلم کاملا تئاتری و با دکوراسیون نا متعارف  می باشد کل  فیلم در یک فضای کوچک در حد سن نمایش فیلم برداری شده است.      قابل ذکر که دنباله ی این فیلم "مندرلی" نام دارد که به

هیچ وجه مانند داگویل موفق نبود.

از فیلم های فون تریه می توان به "اروپا –رقاص در تاریکی- مندرلی-شکستن امواج" اشاره کرد که این اخریش از نظر من بهترین فیلم دهه ی 90 است.

*بد نیست بدونید که او قبلا عضو پیمان دگما 95 بوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

معرفی فیلم: امتیاز نهایی

 

Match Point   

بازیگران: برایان کاکس-  متئو گود                          

اسکارلت یوهانسون- امیلی مرتیمر                                                

کارگردان:وودی الن

زمان: 124 دقیقه

امریکا 2005

 

 **********************

خلاصه داستان:

پسر ی به شهر می اید و یه دوست پولدار پیدا می کند با خواهرش رابطه پیدا می کند با او ازدواج می کند پدر شغلی مناسب به او می دهد.ولی او به  نامزد برادر زنش (اسکارلت یوهانسون)  علاقه دارد که مدتی است از هم جدا شده اند . از طرفی  همسرش  را  هم دوست دارد و نمی تواند از او هم جدا شود ماجرا زمانی خراب  می شود که ان دختر از این رابطه نامشروع حامله می شود و حاضر  به سقط  جنین  هم  نمی شود.حالا او بر سر دو راهی قرار دارداز دست دادن ابرو و همسرش یا کشتن اون دختر ...

 

***************************

همون داستان معروف و کلاسیک فیلم "مکانی در افتاب" (شاهکار جرج استیونس)که وودی الن بزرگ ان را بازسازی کرده  ولی با پایانی متفاوت و غیر کلاسیک. کسانی که فیلم استیونس را دیده اند و ان را یکی از بهترین  فیلم های خود می دانند  از این فیلم هم راضی خواهند بود.

من که از پایان "مکانی در افتاب" بیشتر خوشم اومد پیشنهاد می کنم اول اونو نگاه کنین .امتیاز فیلم استیونس نسبت به  فیلم وودی الن تعلیق فراوان ونمایش قوی تر اشفتگی درونی شخصیت اول

فیلم است.

مکانی در افتاب برنده ی 6 جایزه ی اسکار شد

وامتیاز نهایی نامزد 4 جایزه ی گلدن گلوپ شد 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

تری جورج کارگردان هتل رواندا

 

تری جورج متولد ایرلند شمالی است. در ١٩٧١ زمانی که نوجوانی بیش نبود به دلیل مظنون بودن به عضویت در ارتش جمهوری خواه ایرلند دستگیر و به شش سال زندان محکوم گردید. در ١٩٧٨ از زندان آزاد شد و در ١٩٨١ به نیویورک مهاجرت کرد. از ١٩٨٥ با نوشتن نمایشنامه تونل، درامی بر اساس تجربیات دوره زندان خود، وارد دنیای تئاتر شد.

کارنامه سینمایی او با نوشتن فیلمنامه به نام پدر- جیم شریدان- در سال ١٩٩٣ و کمک در ساخت آن آغاز می شود. جورج با این نوشتن فیلمنامه این فیلم بر اساس ماجرای واقعی زندگی گری کانلون باعث شد تا بسیاری از مردم جهان به آن چه در ایرلند شمالی می گذرد توجه کنند.

 سه سال بعد جورج اولین فیلمش پسر بعضی مادرها یا پسران و مبارزان را با موضوع اعتصاب غذای گروه بابی ساندز در ١٩٨١ نوشته و کارگردانی کرد. در ١٩٩٧ بار دیگر فیلمنامه ای برای جیم شریدان به نام مشت زن نوشت. او با تمرکز بر معضلات سیاسی مردم ایرلند شمالی نشان داد که یک فیلمساز سیاسی است و اینک آخرین کارش هتل رواندا باعث شد تا هم چون آثار پیشین اش توجه بسیاری از مردم جهان به حادثه ای جلب شود که هیچ اطلاعی از آن نداشته اند.

ماجراهای فیلم هتل رواندا در در مرکز قاره آفریقا می گذرد و قصه یک نسل کشی صد روزه در سال ١٩٩٣ است که افراد قبیله هوتو به تلافی ترور رئیس جمهوری که ظاهراً قصد داشت تا برای همیشه میان قبایل توتسی و هوتو صلح ایجاد کند، نزدیک به یک میلیون نفر از افراد قبیله توتسی قتل عام کردند. شخصیت اصلی فیلم  مردی به نام پل روسسه باگینا یک مدیر هتل هوتو تبار است که ١٢٠٠ توتسی را در هتل پناه می دهد و از این طریق جان آنها را نجات می دهد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

بازیگران:رنه زلوگر- ایوان مگ گریگور

کارگردان: پیتون رید

زمان: 101 دقیقه

امریکا 2003

 

 **********************

خلاصه داستان:

1962  منهتن – زنی (زلوگر) با نوشتن کتابی همه ی زنان را به دوری از رابطه ی جنسی با مردان دعوت می کند . در مدت کوتاهی در بین زن ها به قهرمانی تبدیل می شود.در این حین یه روزنامه نگار (گریگور)سعی می کنه با ایجاد رابطه عشقی با این خانم شکستش بده ولی امان از دست این دل...

 

***************************

با اینکه2 سال از وقتی که دیدمش می گذره ولی امروز یدفعه یادش افتادم گفتم یه راهنما واسش بنویسم.

به شخصه زیاد به فیلمهای لوس علاقه ندارم ولی این یکی واقعا جالب بود

زلوگر مثل همیشه فیلم رو واسه خودش کرده !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 

 
فيلم تصادف
در جستجوی پناهگاه، امیر عزتی

تصادف   Crash

کارگردان: پل هاگیس. فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس. مدیر فیلمبرداری: دانا گونزالس، جیمز مورو. تدوین: هیوز واینبورن. موسیقی: مارک ایشام. طراح صحنه: لارنس بنت. بازیگران: ساندرا بولاک( جین کابوت)، دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو(ریا)، ویلیام فیچنر(جک فلانگان)، برندان فریزر(ریچارد کابوت)، تندی نیوتن(کریستین)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد). ١١٣دقیقه . محصول ٢٠٠٤ آمریکا، آلمان.

دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش،  دو سارق سیاه پوست  اتومبیل، یک زوج میان سال چینی  و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند.

 در جستجوی پناهگاه

 امیر عزتی

 

  همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.

تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها  و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.

این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد  اهمیت است.

در تصادف انسان هایی  حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و  متوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.

مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:

 کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود، قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.

 اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای  است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.

از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.

برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟ 

حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.

البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله  نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند . 

در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.

هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این  در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او  روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.

یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده  برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.

فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.

تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست؛  دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم؟

آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم.

در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.

گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیز نباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن  چه که با هم تصادف می کنند  فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها.

تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب  و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او  راه حل های ساده  ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.

با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و  آمریکا نیست، موضوع آن را می توان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیز چندان در امنیت نیستید، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد  و در همان جا نیز بایستی حل شود.  امروزه ما در برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم، اما با هاگیس هم کلام می شوم که شاید فردا...

 

٠٢:١٤ ٢٢/١١/١٣٨۴
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 
 
آفسايد
شاهرخ گلستان

جعفر پناهی آخرين مراحل فنی فيلم تازه اش "آفسايد" را که به مسئله ممنوعيت حضور زنان در ورزشگاه ها و بخصوص تماشای مسابقات فوتبال می پردازد، در پاريس به انجام رساند و آن را آماده نمايش کرد.
جعفر پناهی در پاريس اين امکان را به من داد تا فيلمش را ببينم و با او گفتگويی داشته باشم. فيلم آفسايد با اينکه به اهميت دو فيلم قبلی او "دايره" و "طلای سرخ" نيست اما فيلمی گيرا و ديدنی است؛ بخصوص که هيجان فوتبال و شور دختران جوانی که سعی می کنند با شکل پسرانه خود را به ورزشگاه آزادی برسانند، بر گرمای آن افزوده است.


از همان آغاز که دختری با پوشش پسرانه و صورت رنگ کرده می خواهد بليتش را در بازار سياه بخرد و فروشنده که متوجه دختر بودن او می شود پول بيشتری برای بليت مطالبه می کند و دختر می پردازد، تماشاگر وارد ماجرايی می شود که به عاقبت کار دختر پيوند دارد.
در ميان صدها دختری که می توانند خود را به داخل ورزشگاه برسانند، چند نفری شناسايی و دستگير می شوند و فيلم ماجراهای همين دستگيرشدگان است.


دختران را در انتظار اتوبوسی که بايد آنها را به بازداشتگاه ببرد، پشت ديوار جايگاه تماشاچيان روی زمين نشانده اند و دو- سه سرباز وظيفه را که از روستاهای شمال ايران هستند و با دختران جوان و درس خوانده تهرانی در تضاد فکری کامل قرار دارند، مامور مراقبت از آنها کرده اند.
دفاعی که اين دختران جوان از حقانيت خودشان می کنند و متانتی که در رفتار و گفتارشان است، از آنها شخصيتی احترام برانگيز ساخته است.
در صحنه هايی که دختران دستگير شده را در ميان نرده های آهنی تحت نظر می بينيم فقط صدای استاديوم و فريادهای تماشاگران هيجان زده شنيده می شود. اما تماشاگر فيلم بدون ديدن تصاويری از بازی فوتبال همچون دختران محروم شده در حسرت تماشاست.
پناهی می گويد:" اگر وارد استاديوم می شديم و بازی را نشان می داديم، به پرسوناژهای فيلممان نوعی بی احترامی کرده بوديم. آنها نمی توانند بازی را ببينند پس ما نهايتا با آنها هستيم و با آنها جلو می رويم."
"به اين طريق می توانيم آن احساس و آن التهاب و آن له لهی که دختران می زنند که برای يک لحظه هم شده بتوانند بازی را ببينند، همان التهاب و همان حسرت را در دل تماشاگر فيلم هم بگذاريم."


فيلم صحنه های غافلگير کننده بسياری دارد مثل دختری که برای پوشش مردانه از لباس ارتشی استفاده کرده و حالا به عنوان مجرم به او دستبند هم زده اند و يا دردسرهايی که به علت عدم وجود توالت زنانه در يک ورزشگاه صد هزار نفری، برای يکی از دختران و سرباز مراقبش پيش می آيد.
ديالوگ های خوب و لهجه های پرسوناژها از جمله امتيازات فيلم است. پناهی گفت: "فيلمنامه و ديالوگ ها را من و شادمهر راستين با هم نوشتيم ولی در سر صحنه تغييراتی می کرد. مثلا يکی از سربازهايمان را که از تبريز آورده بودم، يادم هست يک پلان را 29 بار گرفيتم و او در هيچکدام از اين 29 برداشت شبيه هم حرف نزد. می توانم بگويم ديالوگها، ديالوگ های من و شادمهر راستين است به اضافه بازيگر!"
صحنه های پايانی فيلم که اتوبوس حامل دختران دستگير شده به ميان جمعيت هيجان زده از پيروزی تيم ايران می رسد و شادی و رقص و پايکوبی مردم و آنچه در اتوبوس دختران می گذرد، با فيلمبرداری خوب محمود کلاری از آثار به يادماندنی سينمای ايران است.
پناهی اميدوار است که بتواند فيلم آفسايد را قبل از بازی های جام جهانی به نمايش بگذارد: "من مطمئنم که اين فيلم می تواند يک تلنگر درست و حسابی باشد برای يافتن راهی که زن ها هم بتوانند به استاديوم ها بروند و بازی هايی را که دوست دارند تماشا کنند."
دو فيلم قبلی جعفر پناهی دايره برنده جايزه معتبر شير طلايی جشنواره ونيز و طلای سرخ برنده جايزه نوعی نگاه جشنواره کن هنوز موفق به دريافت مجوز نمايش در ايران نشده است.
در پاسخ سئوال من در باره سرنوشت اين دو فيلم پناهی گفت:" واقعيت اين است که می شود فيلم ها را در ايران نشان داد منتهی بايد در آنها دخل و تصرف کرد و دلم اين را نمی خواهد و فکر می کنم هموطنانم حق دارند فيلم را همان گونه ببينند که در دنيا نشان داده می شود."
"من يک فيلمساز مستقلم و فيلم "تاريخ مصرف دار" نساخته ام. شايد از نظر مادی به ضرر من باشد اما من از آن می گذرم تا روزی که مردم فيلم را همانگونه ببينند که بايد ببينند."

به نقل از سايت سينمای ما

٢٠:٥٤ ٢٩/١٠/١٣٨٤
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت   توسط محمود مقدم  | 

 وبلاگ سینمایی